قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

845

تاريخ الفي ( فارسى )

عبد اللّه عفيف چسبيدند . عبد اللّه به شعار ازد كه به « امير دريا » مشهور است فرياد كرد . پس جمعى از قبيلهء ازد عبد اللّه عفيف را از دست غلامان ابن زياد خلاص كردند و بردند . چون ابن زياد هجوم عام را ديد از منبر فرود آمده با اعيان كوفه به دار الاماره رفت و از عبد اللّه عفيف ، جرأت او ، و حمايت خويشان او شكايت كرد . اشراف كوفه از ترس گفتند : حقّ به جانب امير است و غصّهء ما از بزرگان ازد بيشتر است كه عبد اللّه را به تغلّب و تسلّط تمام از ملازمان امير بازستدند . از اين سخن نايرهء خشم ابن زياد اشتعال يافته فرمان داد تا عبد الرحمن بن مخنف ازدى را با طايفه‌اى از اعيان ازد گرفته محبوس ساختند . بعد از آن محمّد بن اشعث و عمرو بن حجّاج زبيدى و شبث بن ربعىّ را گفت : برويد و آن كور ظاهر و باطن - يعنى عبد اللّه عفيف - را بياوريد . ايشان متوجّه منزل عبد اللّه عفيف شدند . مردم ازد و قبايل يمن به مخالفت پيش آمدند . چون ابن زياد بر اين معنى اطّلاع يافت قبيلهء مضر را به مدد ايشان فرستاد . پس ميان هر دو فريق قتال عظيم دست داد و جمعى كثير از جانبين كشته شدند . آخر الامر سپاه ابن زياد غالب شده در سراى ابن عفيف را شكسته به خانهء وى درآمدند . دختر عبد اللّه بن عفيف فرياد برآورد كه : اى پدر دشمنان درآمدند . عبد اللّه گفت : سهل است ، [ 117 الف ] شمشير را به من بده . دختر شمشير به دست پدر داد . پس ساعتى اعدا را از خود ممانعت نموده عاقبت گرفتار شد . پس او را با زخم گران به سراى امارت درآوردند . ابن زياد گفت : الحمد اللّه كه اسير و دستگير و رسوا شدى اى نابينا . عبد اللّه گفت : به خدا سوگند اگر روشنايى چشم من قصور نيافته بودى جهان بر چشم تو تاريك مىگردانيدم . ابن زياد گفت : اى دشمن جان خود در شأن عثمان چه مىگويى ؟ عبد اللّه گفت : اى پسر مرجانه و سميّه ! اين سؤال از كجا به خاطر تو رسيد ؟ از عثمان هم نيكى به وجود آمد و هم امرى كه خلايق او را پسند نداشتند . حقّ تعالى ميان او و آن جماعت كه بر وى ظلم كردند حكم كند . تو از حال خود و پدر خود و يزيد و پدر يزيد بپرس . ابن زياد گفت : از تو هيچ سؤال نمىكنم تا شربت مرگ به تو بچشانم . ابن عفيف گفت : اى پسر مرجانه من پيوسته از حقّ سبحانه و تعالى مسئلت مىكردم و اميد مىداشتم كه به شمشير كسى كه از رحمت حقّ تعالى بىنصيب باشد و به لعنت او نزديكتر بود به قتل رسم . و چون ديده‌ام را آفت رسيد از حصول سعادت شهادت مأيوس و نااميد گشته بودم . اكنون دانستم كه دعاى من در درگاه الهى به عزّ اجابت مقرون شده بود كه بر دست ملعون‌ترين خلق خدا كشته خواهم شد . خشم ابن زياد از استماع اين كلمات سمت ازدياد پذيرفته فرمود تا آن پير را گردن زدند و جثّهء او را بر دار كردند . و در روضة الصفا آورده كه بعد از قتل عبد اللّه عفيف ابن زياد فرمود تا جندب بن عبد اللّه